تبليغاتX
سکوت شیوا
سكوت هرگز اشتباه نمي كند و هر چه طولاني تر باشد، بهتر قضاوت مي كند...
 

دوست دارم که یه اتاقی باشه گرم گرم... روشنه روشن...

 تو باشی منم باشم... کف اتاق سنگ باشه سنگ سفید...

 تو منو بغلم کنی که نترسم، سردم نشه، نلرزم...  اینجوری

 که تو تکیه دادی به دیوار، پاهاتم دراز کردی، منم اومدم

 نشستم جلوت و بهت تکیه دادم... با پاهات محکم منو

 گرفتی، دوتا دستاتم دورم حلقه کردی... بهت میگم

 چشماتو میبندی؟ میگی آره، بعد چشماتو میبندی، بهت

 میگم برام تو گوشم قصه میگی؟ میگی آره، بعد شروع

 میکنی ؟آروم آروم تو گوشم قصه گفتن یه عالمه قصه های

 طولانی و بلند که هیچ وقت تموم نمیشن... میدونی

 میخوام رگ بزنم، رگ خودمو، مچ دست چپمو، یه حرکت

 سریع، یه ضربه ی عمیق... ولی تو که نمیدونی میخوام

 رگ بزنم، تو چشماتو بستی نمیدونی من تیغ رو از جیبم

 درمیارم، نمی بینی خون فواره میزنه روی سنگای سفید،

 نمی بینی دستم میسوزه و لبم رو گاز میگیرم که نگم آاااخ

 که چشماتو باز نکنی که منو ببینی... تو داری قصه میگی،

 من شلوارک پامه،دستم رو میذارم رو زانوم، خون میاد از

 دستم میریزه رو زانوم، از رو زانوم میریزه رو سنگا، قشنگه

 مسیر حرکتش... قشنگه رنگ قرمزش... حیف که چشمات

 بست است و نمیتونی ببینی... تو بغلم کردی میبینی که

 سرد شدم، محکم تر بغلم میکنی که گرم بشم، میبینی

 که نامنظم نفس میکشم، تو دلت میگی آخی دوباره

 نفسش گرفت، میبینی هر چی محکم تر بغلم میکنی سرد

 تر میشم، میبینی دیگه نفس نمیکشم، چشماتو باز میکنی

 میبینی من مردم... میدونی؟ من می ترسیدم خودمو

 بکشم! از سرد شدن، از تنها مردن، از خون دیدن، اما

 وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم ،مردن خوب بود آروم

 آروم... گریه نکن دیگه! من که دیگه نیستم چشماتو بوس

 کنم بگم دلم میگیره ها... گریه نکن دیگه خب؟ دلم

 میشکنه... دل روح نازکه نشکنش باش؟!


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 23:18  توسط شیوا | 
 

                      به حد کافی دل من شکسته           به حد کافی از تو ضربه خوردم

                     به حد کافی تو خودم شکستم         روزی هزار بار برای تو مردم

                      به حد کافی دل من شکسته           به حد کافی از خودم بریدم

                      از همه ی دنیا واست گذشتم          فقط به شوق تو نفس کشیدم

                      به حد کافی عاشق تو بودم             همون قدی که فکرشم نکردی

                      دلواپسی های من و ندیدی               دلشورمو یه ذره کم نکردی

                      با رویای تو زندگی میکردم                تو همیشه برام مثل بت بودی

                      با گریه از عاشقیام میگفتم         میشنیدی اما بی تفاوت بودی

                                                     دیگه داغونم برو 

                                                    من پشیمونم برو

 

                      به حد کافی رنجت و کشیدم           به حد کافی دلمو شکستی

                      لحظه به لحظه مردنم رو دیدی         حالا بگو منتظر چی هستی

                                                    دیگه داغونم برو

                                                   من پشیمونم برو

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 22:16  توسط شیوا | 
شنیدم داره تو قلبت یه نفر جامو میگیره

دیگه هیچکی نمیتونه جلو اشکامو بگیره

نیستی و من میسوزم گریه داره حال و روزم

نمیدونم چرا اما تو رو دوست دارم هنوزم

بعد ار تو توی دلم نیمه شبها هیچی جز غـــم نیست

حسرتت موند به دلم واسه غمام هیچی مرحم نیست

با یادت امشب شـــــــــدم دیوونه

بی تو غـــــــصم روی این شـــونه

دیگه نمیاد صدات توی این خونه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 22:14  توسط شیوا | 
تو ناز می کنی ، من ناز می کشم

این منطق کیه

اینگار پیش تو فرقی نمی کنه

کی عاشق کیه

روح تو مریمه، چشم تو نرگسه

دست تو نسترن

روح تو ، دست تو ، چشم تو ، عشق من

گلخونه ی منه

وقتی که خاطر غمگین تو هنوز

 تو خونه ی منه

یعنی که بار غم بی تو شبانه روز

رو شونه ی منه

غمبار عشقتو رو دوش می کشم

پا پس نمی کشم

با این خیال پوچ که چشم های تو

دیوونه ی منه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 19:31  توسط شیوا | 
تا کجای قصه باید ز دلتنگی نوشت؟

تا به کی یازیچه بودن در دو دست سر نوشت؟

تا به کی با ضربه های درد باید رام شد؟

یا فقط با گریه های بی قرار آرام شد؟

دیگر نشناختمت...

نه در صدای آب و نه در خلوت کوچه های دلتنگی

نه در هجای بام و باران

نه در گریه های ناودان

و نه درغروب روزهای عشق

دیگر ندیدمت!

حتی در نگاه مسافری

در امتداد جاده های انتظار

و نه در قاب پنجره ای در انتهای فصل زرد دوستی

دیگر...

بگو آوار اشکهایم را

بر اعتماد کدام شانه ببارم؟؟؟

اگر اشک های آسمان

در این غروب تنگ بند نیاید......

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 11:11  توسط شیوا | 

خیلی سخته وقتی تنها خواسته ات از دنیا فقط رویای کسی باشه که دوستش داری

ولی دنیا اجازه این رو هم بهت نده


خیلی سخته تموم دارایت فقط فکر کردن به چشماش باشه


ولی دنیا اون رو هم ازت بگیره


و تموم زندگیت و شادیت غرق شدن تو رویاش باشه ولی از اون محروم بشی

 
خیلی سخته شب وقتی خوابش رو میبینی و از شدت دلتنگی از خواب میپری

و میزنی زیر گریه باید این رو به خودت یادآوری کنی

که وقتی دیدیش ازش دوری کنی که اون نفهمه که دلتنگش بودی و دوستش داری


نه به خاطر غرور خودت


نه


فقط به خاطر خودش مجبور بشی که فراموشش کنی


ولی........


دل کندن اگر آسان بود


فرهاد به جای بیستون دل میکند...

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 22:15  توسط شیوا | 

واسه‌ی شکستن غرور من

تو بدون که اولین بهانه‌ای

این شب که تمومی نداره

آخرین فرصت عاشقانه‌ای

 

خط بکش رو همه‌ی ترانه‌هام

این غرور سنگیو ازم بگیر

می‌خوام از تو به خودم پل بزنم

بزار گم شم توی بهت این مسیر

 

اگه با اشاره‌ی تو می‌شکنم

اگه روحمو به آتیش می‌کشم

تو بدون که عاشقم اما هنوز

من همون کوه بلند سرکشم

 

تو به من دروغ بگو اما بدون

که وجود من یه دنیا خواهشه

تو به من دروغ بگو اما نرو

شاید این دروغا باورت بشه

 

خنده‌هات دلیل بودن منه

واسه من همین بهانه کافیه

نمی‌خوام راس راسی عاشقم بشی

یه دروغ عاشقانه کافیه!! 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 22:13  توسط شیوا | 

نفرین به تو ای غریبه

 به تو که روزی اشنا ترین لحظه هایم بودی!

سکوت خسته و قلب شکسته ام را ببین با من چه کردی؟

 ایا تاوان عاشق شدن و عاشق بودن این است؟!

 اگر چنین است پس نفرین بر عشق...

 روزگار تنها شدنم را در جاده ی انتظار می گذرانم

 نفرین به تو ای غریبه...

  باز میان شقایق های سرخ گم خواهم شد

 میروم تا شاید این بار غریقی را با خیلی از امواج

 محبت به سوی ساحل مهربانیم بکشانم

 چیزی بگو چیزی نخواهم گفت

 سکوت های سر به زیر  از کودکی با من است

 و من این بار میخواهم عاقلانه ببینم نه عاشقانه…

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 22:11  توسط شیوا | 

نمي بخشمت ... بخاطر تمام خنده هايي كه از صورتم گرفتي ...

بخاطر تمام غمهايي كه بر صورتم نشاندي ...

 

نمي بخشمت ... بخاطر دلي كه برايم شكستي ...

بخاطر احساسي كه برايم پرپر كردي ...

 

نمي بخشمت ... بخاطر زخمي كه بر وجودم نشاندي ...

بخاطر نمكي كه بر زخمم گذاردي ...

 

و مي بخشمت بخاطر عشقي كه بر قلبم حك كردي

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 22:3  توسط شیوا | 

آمده ام تا باز برایت بنویسم...

می نویسم تا که شاید اندکی از دل تنگی هایم کم شود...

می نویسم تا که شاید کمی از دردهای دلم کم شود... می نویسم اما نمیدانم که آیا روزی میخونی  حرفای دلم رو یا نه !!؟

خیلی دلتنگم... دیرزمانیست که تو را ندیده ام... هنوز آخرین باری که روی زیبایت رو دیده ام از یادم نرفته... زمان بسیار کوتاهی بود... ولی مطمئنم که این زمان کوتاه بسیار طولانی در ذهن غبارآلودم می ماند... شهر کوچیکم در نبودت بهونه ات رو میگیره... انگار که در نبودت آسمانش ابریست و ستاره ای ندارد... از شهرم رفتی و با خود دلم رو سوغات بردی !!

رفتی ولی خوشحالم که دلم همیشه باهاته...

اگه یه روز اومدی و دل تنگیهامو خوندی حداقل یه نشونه برام بزار...

شاید کمی دلم آرام گیرد.. !!

 

صدای من ...                                                                  اون که رفته دیگه هیچوقت نمیاد
به خواب خواهم رفت.
چشمهايم را خواهم بست                                                          دل من تا قیامت گریه میخواد...
و چهره ام را به سمت ديوار خواهم گرداند                    
وفکرخواهم کرد
و فکرخواهم کرد
و به تو فکر خواهم کرد ....
بی تو دچار بی رنگی شده ام...!
کاش برای همیشه روحم در رنگها شسته میشد
کاش غروب آفتاب میشکست و رنگين کمان را می نوشیدم .
کاش ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 21:9  توسط شیوا | 
 

این روزا دوباره حس دلتنگی سختی اومده سراغم ...نه می تونم بی خیال بشم و نه می تونم کاری کنم.خدا جوووونم خودت کمک کن .

عکس های عاشقانه و رمانتيک  iranax.ir

می خواهم برایت بنویسم. اما مانده ام که از چه چیز و از چه کسی بنویسم؟
 
از تو که بی رحمانه مرا تنها گذاشتی یا از خودم که چون تک درختی در کویر خشک،
مجبور به زیستن هستم.
 
از تو بنویسم که قلبت از سنگ بود یا از خودم که شیشه ای بی حفاظ بودم؟
از چه بنویسم؟
 
از دلم که شکستی، یا از نگاه غریبه ات که با نگاهم آشنا شد؟
 
ابتدا رام شد، آشنا شد و سپس رشته مهر گسست و رفت و ناپیدا شد.
 
از چه بنویسم؟
از قلبی که مرا نخواست یا قبلی که تو را خواست؟
 
شاید هم اگر در دادگاه عشق محاکمه بشویم،
دادستان تو را مقصر نداند و بر زود باوری قلب من که تو را بی ریا و مهربان انگاشت اتهام بزند.
 
شاید از اینکه زود دل بسته شدم و از همه ی وابستگی ها بریدم تا تو را داشته باشم
به نوعی گناهکاری شناخته شدم.
 
نه!نه! شاید هم گناه را به گردن چشمان تو بگذارند که هیچ وقت مرا ندید،
یا ندیده گرفت چون از انتخابش پشیمان شده بود. عشقم را حلال کردم تا جان تو را آزاد کنم.
 
که شاید دوری موجب دوستی بیشترمان بشود و تو معنای ((دوست داشتن))را درک کنی...
امّا هیهات.... که تو آن را در قلبت حس نکردی و معنایش را ندانستی...
از من بریدی و از این آشیان پریدی...
 

((ای کاش هیچ گاه نگاهمان با هم آشنا نشده بود...
ای کاش هرگز ندیده بودمت و دل به تو دل شکن نمی بستم.
ای کاش از همان ابتدا، بی وفایی و ریا کاری تو را باور داشتم انتظار باز آمدنت،
بهانه ای برای های های گریه های شبانه ام شد و علتی برای چشم به راه دوختن
و از آتش غم سوختن و دیده به درد دوختم... ))
 
امّا امشب می نویسم تا تو بدانی که دیگر با یادآوری اولین دیدارمان چشمانم پر از اشک نمی شود.
چون بی رحمی آن قلب سنگین را باور دارم.
 
امشب دیگر اجازه نخواهم داد که قدم به حریم خواب ها و رویاهایم بگذاری...
چون این بار، ((من)) اینطور خواسته ام، هر چند که علت رفتن تو را نمی دانم
و علت پا گذاشتن روی تمام حرفهایت را...
 
باور کن...
 
که دیگر باور نخواهم کرد عشق را... دیگر باور نمی کنم محبت را...
و اگر باز گردی به تو نیز ثابت خواهم کرد...

متن های عاشقانه  www.iranax.ir

  * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت 15:31  توسط شیوا | 


رفیق ساده من شریک غم دوریم

همین که میسازی با من تنها خیلی صبوری

برو برو عشقم این سرنوشتم

تقدیر من و تو هم اینجوری نوشتن

برو برو جونم ، سایه بون خونم

من خیلی  کمم برای اینکه با تو بمونم

راضی شدیم به جدایی روز هر دو

غماش مال من ، شادیاش واسه تو

این نامه رو مینویسمو میبارم

کاشکی بدونی الان چه حالی دارم

...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت 15:23  توسط شیوا | 

داره باز بارون میریزه

رو تن گلای گلدون

تو دوباره بازمی خونی با صدای ساز ناودون


حالا بارون ببار آروم

ریز ریز بریز تو باغچه

یاد یک عشق قدیمی

گل مریم رو تاقچه

حالا بارون ببار آروم

ریز ریز بریز تو باغچه

یاد یک عشق قدیمی

گل مریم رو تاقچه


ابره بارونی بگو تو واسه چی داری می باری؟

بگو دلتنگ کی هستی دل به امید کی داری؟


بیا بارون با سخاوت رو تنم ببار کویرم

اگه با توام یه باغم

اگه بی توام میمیرم

حالا بارون ببار آروم

ریز ریز بریز تو باغچه

یاد یک عشق قدیمی

گل مریم رو تاقچه


حالا بارون ببار آروم

ریز ریز بریز تو باغچه

یاد یک عشق قدیمی

گل مریم رو تاقچه


بگو از کجایی بارون؟

شهر آسمون یا دریا؟

که با خود سوغاتی داری کمونی هفت رنگ و زیبا

بیا بارون مسافر

که کسی چشم انتظاره

روی شونه های خیست میخواد عمری سر بذاره

میخواد عمری سر بذاره


حالا بارون ببار آروم

ریز ریز بریز تو باغچه

یاد یک عشق قدیمی

گل مریم رو تاقچه


حالا بارون ببار آروم

ریز ریز بریز تو باغچه

یاد یک عشق قدیمی

گل مریم رو تاقچه



+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 20:8  توسط شیوا | 


یکی اینجا هست


که داره آروم گریه می کنه


جلوی من
نشسته ها، داره جلوی من گریه می کنه


چشماشم خیسه خیسه قرمزه قرمزه


منم نشستم
جلوش دارم نگاهش می کنم


نمیتونمم که برم بغلش کنم بگم نازی نازی، گریه نکن ،
آخی، الهی


آخه نشسته پشت شیشه


پشت دیوار شیشه‌ای


اونور شیشه اونه، اینور
شیشه منم


هر دوتامون همدیگه را میتونیم ببینیم ولی نمیتونم از یه حدی بیشتر بریم
نزدیکتر و

جلوتر، چونکه با صورت میریم تو شیشه


حرفای همدیگه را هم نمیتونیم
بشنویم


میدونی چیکار می کنیم که بتونیم حرفامونو به هم بگیم؟؟؟


هر کدوممون یه
دفتر بزرگ داریم با یه مداد، ازین مداد واقعیاها نه مداد نوکی، ازین

مدادا که موقعه
نوشتن خش خش صدا میدن


هی روی یه کاغذ ازون دفتر گندهه مینویسیم، بعدش اون صفحه
که پر شد میکنیمش

و میچسبونیم با کف دستمون پشت شیشه که اون یکی بتونه
بخونه


میدونی


فرشته ی مهربونمون گفته که وقتی توی همه ی صفحه های اون دفتر
گندهه برای

همدیگه نوشتیم و نشون هم دادیم، اونوقت این دیوار شیشه ایه دود میشه و
میره هوا



هوووووم


اونموقع اگه گریه کنه من میتونم برم بغلش کنم بگم آخی،
چشمای خیس قشنگشو ...

. . .
یکی اینجا هست که پشت دیوار شیشه‌ای با
چشمای پف کرده آروم خوابیده ... تنها ٬

با چشمای خیس قشنگ!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 20:6  توسط شیوا | 
بازهم انتظار تا به کی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟باز هم در خانه نشسته به در نگاهی و به

پنجره باران خورده نگاهی دگر شومینه ای که میخواهدمرا گرما بخشد اما نمیداند که من تنها در اغوش توست

که گرم میشم که از خود بی خود و بر خواب میروم در افکارم غوطه ورم که ناگهان صدایی می اید نمیدانم چه

کنم در را باز کنم اگر تو بودی چه کنم نه نمیتوانم باتو روبه رو شوم سخت است هیچگاه فکر نمیکردم زمان

امدنت این چنین درمانده شوم فکر میکردم در را باز و راحت در اغوشت جای میگیرم اما

حااااااااااال................درنهایت که باید باز کنم پس هرچه زودتر................طوفان است باز

و من به ارزوی دیدنت از دست میروم نا امید به بیرون نگاهی میکنم جاده را

میبینم که پر از برگ است ناگاه تمام تنم را ترس فرا میگرد سریع جارو را برداشته و همه جارا از برگ خالی

میکنم نفس راحتی میکشم دیگر هیچ چیز سد امدنت نیست هنوز منتظرمممممممممممممممممممممم در

همین جاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا(ادامه دارد............)

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 19:26  توسط شیوا | 

نيازمند چيزي بودم که باورش کنم

نگاهت بر من افتاد و باور کردم


خواهان کسي بودم که باورش
کنم

خود و روياهايت را با من تقسيم کردي و باورت کردم


اما
آنچه که براستي نيازمندش بودم

مرا به دنياي درونت
بردي و با اکسير عشق ياريم کردي

و به برکت توست


که امروز زنده ام
, لمس ميکنم و باور دارم

کسي , چيزي يا خود را


تنها بخاطر وجود
توست

دوستت دارم عزیزم

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 18:29  توسط شیوا | 

نمی بخشمت....

بخاطر تمام خنده هایی که از صورتم گرفتی.....

بخاطر تمام غصه هایی که بر صورتم نشاندی....

نمی بخشمت .....

بخاطر دلی که برایم شکستی.....

بخاطر احساسی که برایم پرپر کردی.....

نمی بخشمت .....

بخاطر زخمی که بر وجودم نشاندی....

بخاطر نمکی که بر زخمم گذاردی.....

ومی بخشمت بخاطر عشقی که که بر قلبم حک کردی

محبت از درخت آموز که حتی سایه از هیزم شکن هم برنمیدارد
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 18:5  توسط شیوا | 
سلام دوستای خوبم که به من سز میزنید خیلی خوشحالم میکنید برای کامپیوترم مشکلی پیش اومدی نمیدونم براتون نظر بذارم ولی نظرات شمارو میخوانم 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390ساعت 0:52  توسط شیوا | 

 

 گمانم این بود که اگر به دستانت تکیه کنم پشتم به کوه است

چه تصور ابلهانه ای،باورم نمیشد که روزی با دست تو بشکنم

میگفتی توی این دنیا هر چیز محالی ممکن است.....باورم نمیشد

اما دیگر برایم باور شد

که بهترین آدمها میتوانند بدترین شوند

و تو که روزی بهترین بودی....ناگهان بدترین شدی....

چه چیز را میخواهی به رخم بکشی؟؟؟

سادگیم را ؟؟؟؟؟؟

اما بدان....سادگیم را ساده نگیر

باورت کردم....به خیال خامم که تو هم باورم کردی....

با تو دنیایی نقره ای ساختم

با تو نفس کشیدم....

به تو امید بستم.....

چه راحت شکستی و رفتی.....

چه بی خیال آتش زدی....این دل بی درمان را.....

چه دیر شناختمت،افسوس میخورم که چرا اینقدر بدبخت وساده بودم....

تو زلالیم را ندیدی، به بازیم گرفتی حداقل برای بار آخر منو به بدترین شکل بازی دادی.....

مرا،احساسم را به بازی گرفتی....

من بازیچه نیستم.....عروسک هم نیستم،تو به من دروغ گفتی....

دروغی بزرگ که منو دوست داشتی ....


هرگز نمی بخشم . . .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390ساعت 1:23  توسط شیوا | 


خدا کنه دوباره باز,اشک چشامو پاک کني

خاطره تنهايي و خستگيامو پاک کني

خدا کنه يه روزي دربا دستاي تو بازوابشه

دلهره هاي بي صدا,از من و تو جدا بشه

خدا کنه,قناريا اسم مارو صدا کنن

تموم لحظه هامونو به خنده مبتلا کنن

خدا کنه که کوچه ها,به ياد ما بمونن

تموم عاشقاي شهر,از عشق ماها بخونن

خدا کنه ستاره مون,هميشه چشمک بزنه

آسمونم مارو يه روز تا ته رويا ببره

خدا کنه پناه من,مامن اشکاي تو باشه

دستاي پر حرارت من,جوشش غم هاي تو باشه

خدا کنه مسافرا,پا رو رو برگا نذارن

تو کوله بار راهشون,محبت جا نذارن

خدا کنه آينه ها با صداقت بمونن

براي نامردا هم از رسم رفاقت بخونن

خدا کنه از آسمون دوباره بارون بباره

قاصدک خياليمون ما رو رو ابرا بذاره

خدا کنه جاي منو هيچ کي تو قلبت نگيره

به جز من ديگه کسي براي اشکات نميره

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390ساعت 21:47  توسط شیوا | 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت 2:1  توسط شیوا | 

www.love1365.blogfa.com 

ديشب دلم گرفته بود رفتم كنار آسمون


فرياد زدم يا تو بيا يا من و پيشت برسون


فداي تو! نمي دوني بي تو چه دردي كشيدم


حقيقت رو واست بگم به آخر خط رسيدم


رفتي و من تنها شدم با غصه هاي زندگي


قسمت تو سفر شد و قسمت من آوارگي


نمي دوني چه قدر دلم تنگه براي ديدنت


براي مهربونيات نوازشات بوسيدنت


به خاطرت مونده يكي هميشه چشم به راهته


يه قلب تنها و كبود هلاك يه نگاهته


من مي دونم همين روزا عشق من از يادت ميره


بعدش خبر ميدن بيا كه داره دوستت ميميره

+ نوشته شده در  جمعه دهم تیر 1390ساعت 15:39  توسط شیوا | 

 

خدایا...........

 

خدايا فقط تو را مي خواهم.....باور کرده ام که فقط تويي سنگ صبور حرف هايم
مي ترسم از اينکه بگم دوسش دارم...اون نمي دونه که با دل من چه کرده...نمي دونه که دلي رو اسير خودش کرده
هنوز در باورم نيست که دل به اون دادم و اون شده همه هستي ام
روز هاي اول آشنايي را بياد مياورم آمدنش زيبا بود ...آنقدر زيبا حرف مي زد که به راحتي دل به او باختم و او شد اولين عشقم در زندگي
بارالها گويي تو تمام زيبايي هاي عالم را در چهره و کلام او نهاده بودي
واين گونه مرا اسير او کردي و دل کندن از او شد برايم محال و داشتنش بزرگترين ارزويم در زندگي
حالا که عاشقش شدم تو بگو چه کنم که تنهايم نگذارد....خدايا امشب به تو مي گويم چون تو تنها مونس تنهايي هايم هستي..
چگونه بگويم بدون او مي ميرم....او رفته و در باورم نيست نبودنش...
خود خوب مي دانم او مرا کودکي فرض کرد که نمي داند عشق چيست و براي عاشقي حرمتي قائل نمي باشد
مرا به بازي گرفت يا شايد....نمي دانم.....دگر هيچ نمي داني.. اعتراف مي کنم نفسم به بودن او وابسته است
بعد رفتن او دگر اين نفس را هم نمي خواهم....حال تو بگو چه کنم ؟
بار خدايا دوست دارم مرا بفهمد حتي براي يه لحظه

+ نوشته شده در  جمعه دهم تیر 1390ساعت 10:14  توسط شیوا | 

رفتی و نشون دادی
که هیچی دوستم نداری
رفتی و برام گذاشتی
خاطراتو یادگاری


غم رفتنت عزیزم
 غروبو یادم میاره
به جای تاریکی اما
تو دلم غصه میکاره


تو که رفتی غصه ها رو
 جای قصه ها میخونم
واست اما فرق نداره
 من بمیرم یا بمونم


میرمو رها میشم
از این همه دلتنگیا
اما بدون تلخ برام
نمی تونم باشم جدا


میرمو میخوام از خدا
میگم خدا خدا خدا
اونکه منو تنها گذاشت
تو نزارش هرگز تنها

+ نوشته شده در  جمعه دهم تیر 1390ساعت 10:5  توسط شیوا | 
سلام دوستان عزیز ممنون که به من سر میزنید

امروز دلم خیلی گرفته دارم دیونه میشم

برام دعا کنید

                         دعا کنید

                                            دعا کنید

                                                             دعا کنید  

                                                                              دعا کنید                      

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم تیر 1390ساعت 6:14  توسط شیوا | 

 

در یکی از روزها که درغار کوچک حرا مشغول خودسازی و راز و نیاز با خالق متعال بود، صدای خجسته و با صلابتی را می شنود که امر به خواندن می کند . پس از سه بار پیامبر نیز با او زمزمه می کند. " بخوان، بخوان به نام پروردگاری که ترا خلق کرد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم تیر 1390ساعت 5:34  توسط شیوا | 
در سردی یک غروب دل تنها شد 
                         بعد از تو تمام شهر بی فردا شد 
                                          من بیشتر از من به تو وابسته شدم
تا عشق به جرم پاکی اش رسوا شد 
                         وقتی همه ی بال و پر عاطفه سوخت 
                                           پرواز به شکل تازه ای معنا شد
در آتش عشق تو ببین سهم مرا 
                          تو رفتی و دود از دل من بر پاشد 
                                           این درد، عجیب لحن تندی دارد 
     چون مشت تو بد جور برایم واشد


+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم تیر 1390ساعت 16:20  توسط شیوا | 

من از صدای گریۀ تو به غربت بارون رسیدم

تو چشات باغ بارون زده دیدم

چشم تو همــرنگ یه باغِ توغربت غروب پائیز

مـثـل من از یه درد کهنه لبریز...

با توبوی کاگل و خاک عطر کوچه باغ نمناک زنده میشه...

با تو بوی خاک و بارون عطر ترمه و گلابدون زنده میشه ...

تو مثــل شهر کوچیک من هـنوز برام خاطــره سازی

هنوزم قبــله معـصوم نمازی...

تو مثل یاد بازی من تو کوچه های پیر و خاکی

هنوزم برای من عــزیـــز و پاکی

...من از صدای گریۀ تو به غربت بارون رسیدم

تو چشات باغ بارون زده دیدم ......

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم تیر 1390ساعت 14:13  توسط شیوا | 

بازم دوباره بارون اومد.....

بازم خیسی خیابونا ، خیسی چشما ، خیسی گونه ها و خیسی دستاهایی که گونه های خیستو خشک می کنه.

دارم قدم می زنم ولی سرم پایینه و چشام جلو پامو نگاه می کنه و زیر چشمی نگاهی به اطرافم میندازه ، نه به خاطر اینکه مراقب دیگران یا چاله های آب جلو پاش باشه ، واسه اینکه دنبال یک هم قدم می گرده ، دنبال قدم هایی که همراهیم می کردن ، دنبال پاهایی که کنار پاهام میومدن ، دنبال سنگینی سری که روی شونم قرار می گرفت ، دنبال اندامی که شانه به شانه کنارم می لغزیدند و گرمی بدنی که تو همین آغوش سرد قرار می گرفت .

دنبال دستهای کوچکی که تو دستهای من قرار می گرفت و دنبال صدایی که تو گوشام می پیچید و از هر هیاهو دورم می کرد ، دنبال دست هایی که اشکـــامـو پاک کنه و دنبال چشمهایی که اشکاشو پاک کنم.

ولی هر چه می گردم چیزی نمی یابم ، باز هم تنهایم. در کنار هزاران قدم دیگر و تنه هایی که هر از چند گاهی به بدنم می خورند ، هیچ نمی یابم. با این همه شلوغی و سر و صدا و کنار این همه آدم باز هم در سکوتی بی پایان دست و پا می زنم.

سرعتم را بیشتر می کنم نه برای اینکه کمتر خیس بشم برای اینکه کمتر با حس نبـودنش تنها باشم ، درست بر عکس اون موقع که قــدمهام آروم بود تا بیشـــتــر کنار هم باشیم.

به ویترین هیچ مغازه ای نگاه نمی اندازم بر عکس اون موقعی که به هر مغازه ای نگاه می کردم تا بیشتر وقت بگذره و ما بیشتر کنار هم باشیم .

به اون رستوران همیشگی و اون میز کوچیک دیگه چشم نمی دوزم چون بیشتر دلم فشرده می شه ، ازش رد میشمو باز سرعتمو بیشتر می کنم.

دیگه اخم نمی کنم تا کسی نیادو گره اونو باز کنه ، دیگه دستمو مشت نمی کنم تا کسی دیگه بهم نگه : مشتتو باز کن ، چون دیگه نمی خوام کسی جاشو برام بگیره.

دیگه تو اون شهر پانمــیـزارم کوچــه پــس کــوچه اون شهر پر از خاطــراتیه کــه آتیش به جـــونم میکشــه...

باز هم بارون ، همون بارونی که همراهیمون میکرد تا با هم زیرش قدم بزنیم ، راه برویم ، بدویم ، بخندیم و گریه کنیم ، الان داره تازیانه میزنه به سر و صورت گرفته و بدن خسته من و سرد میکنه بدن و دل یخ زده منو.

این همــون بارونـه ...!!! ولی تـــــو نـیـســتی ...آآآه

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم تیر 1390ساعت 14:8  توسط شیوا | 
 

شب شيشه ي بارون زده آيينه روياست
پشت پسه هر پنجره تصوير تو پيداست

از تو همه ي خانه ي من شهر تماشاست
دنياي من اينجاست همين گوشه ي دنياست

نقش تو را ...بر شيشه ها نقاش باران مي کشد
در جاده ها پاي مرا... تا شهر ياران مي کشد

باران ببار ، باران ببار ، مرا بياد من بيار
ببر مرا از اين ديار به دست يارم بسپار

باران تويي هر قطره آوازت خوش است
جانم بده دنياي ما عاشق کش است

باران تويي عطر تو در شبم خوش است
درمان تويي وقتي که دنيا ناخوش است

نقش تو را... بر شيشه ها نقاش باران مي کشد
در جاده ها پاي مرا تا شهر ياران مي کشد

باران ببار ، باران ببار ، مرا بياد من بيار
ببر مرا از اين ديار به دست يارم بسپار

باران تويي هر قطره آوازت خوش است
خوش مي زني هر پرده ي سازت خوش است

همراه من در کوچه باغ کودکي
شب قصه ي آغاز و پايانت خوش است

نقش تو را... بر شيشه ها نقاش باران مي کشد
در جاده ها پاي مرا تا شهر ياران مي کشد

باران ببار ،                                                           

       باران ببار ،

                مرا بياد من بيار
ببر مرا از اين ديار

        به دست يارم بسپار

                                      ببر مرا از اين ديار

                                                       به دست يارم بسپار

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت 6:32  توسط شیوا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سكوت، دردناك است؛ اما در سكوت است كه همه چيز شكل مي گيرد و در زندگي ما لحظه هايي هست كه تنها كار ما بايد انتظار كشيدن باشد. درون هر چيز در اعمال هستي، نيرويي هست كه چيزي را مي بيند و مي شنود كه هنوز قادر به دركش نيستيم، هر آنچه امروز هستيم، از سكوت ديروز زاده شده است...

دوستان عزیز ممنون که به وب من سرزدین نظر یادتون نره.

نوشته های پیشین
هفته چهارم اسفند 1390
هفته سوم بهمن 1390
هفته سوم آبان 1390
هفته چهارم تیر 1390
هفته دوم تیر 1390
هفته اوّل تیر 1390
هفته چهارم خرداد 1390
هفته دوم خرداد 1390
هفته اوّل خرداد 1390
هفته چهارم اردیبهشت 1390
پیوندها
مرداب
SAZDAHANI
samira mousavi
(برتري پسران بر دختران♂♀كل كل)
تبسم غمگین
بانوی ایرانی
عاشقانه های منو دلم
آرزوهای رفته برباد
بی بهانه بیا
بغض سنگین دخترک تنها
کلبه درویشی
سلول تنهایی من
نفرین بر عشق
روزهای زندگی
تفرج گاه گیاه پزشکان89
سایه اولین شعبده باز بانو ایران
دلشکسته
ma2ta
غریبه
دلشکسته آسمانی
مسیر دل ...علی10
حرفهای استقلالی
محیطی برای گپ های صمیمانه
اشعار غمنامه غافل
سلام آخر
دهکده سیاسی
وفاداری
ترفندهاي كامپويتر و مطالب مختلف
فقط برای بهترین ها
تنهادلخوشی من
یالطیف
تنها ترین تنها
۞❤تفریحگاه اینترنتی سردشتی❤۞
تیتر وبلاگ
ღஜ۩♥میخوام داد بزنم از این جداییღஜ۩♥۩ஜღ |
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

تعبیر خواب آنلاین